سلام ؛ سلامی چو بوی خوش آشنايی

چشم من بيا منو ياری بکن
گونه هام خشکيده شد ؛ کاری بکن
غير گريه مگه کاری می شه کرد
کاری از ما نمی آد ؛ زاری بکن
***
اون که رفته ديگه هيچ وقت نمی آد
تا قيامت ؛دل من گريه می خواد
***
هر چی دريا رو زمين داره خدا
با تموم ابرای آسمونا
کاشکی می داد همه رو به چشم من
تا چشام به حال من گريه کنن
***
اون که رفته ديگه هيچ وقت نمی آد
تا قيامت ؛ دل من گريه می خواد
***
قصه ی گذشته های خوب من
خيلی زود مثل يه خواب تموم شدن
حالا بايد سر رو زانوم بذارم
تا قيامت اشک حسرت ببارم
***
دل هيچکی مثل من غم نداره
مثل من غربت و ماتم نداره
حالا که گريه دوای دردمه
چرا چشمم اشکشو کم مياره
***
خورشيدٍ روشن ما رو دزديدن
زير اون ابرای سنگين کشيدن
همه جا رنگ سياه ماتمه
فرصت موندنمون خيلی کمه
اون که رفته ديگه هيچ وقت نمی آد
تا قيامت ؛ دل من گريه می خواد
سرنوشت چشاش کوره نمی بينه
زخم خنجرش می مونه تو سينه
لب بسته ؛ سينه غرق به خون
قصه ی موندن آدم ها اينه
اون که رفته ؛ ديگه هيچ وقت نمی آد
تا قيامت ؛ دل من گريه می خواد
*** دستی که زخم می زند ناپيداست
اما زخم
عريان تر از طلوع آينه در روز است
شايد که تن به تيغ دوست سپردن
راهی به سوی توست
دوستی ديگر ، دستی ديگر و ... زخمی ديگر ... ***